برای فراموش کردن

ما و پدیده ای به نام ترجیح مخاطب
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳۱
 

چند ماهی است که پیامهای زیادی دریافت میکنم مبنی بر اینکه:

- ما ترجیح میدهیم در این وبلاگ این حرف را بنویسی یا آن حرف را ننویسی

- ما دوست داریم در فیس بوک صفحه نداشته باشی (یا در فیس بوک فعال تر باشی)

- ما ترجیح میدهیم که در کلاس این حرف را نزنی یا آن حرف را بزنی...

این بلا دامن گیر بزرگ و کوچک این ممکلت است. مردمی که خود کاری نکرده اند و نمیکنند و تیغ نقد خود را نیز از گردن دیگران بر نمیدارند. در اداره یک نانوایی توانمند نیستند اما از خاتمی و احمدی نژاد و رفسنجانی ایراد میگیرند. از نوشتن یک سطر ناتوانند اما به نقد نویسندگان می نشینند. صدایشان و لحن شان گوش آزار است، اما منتقد تک تک خوانندگان هستند و ...

روزی در یک همایش علمی به دانشمندی گفتم: «من اگر جای شما بودم، در کتابم فصلی تحت عنوان ... اضافه میکردم». گفت: «فکر کن جای منی و همین الان برو و آن کتاب را بنویس...».

من فکر میکنم، هر کس، از فرد کوچکی چون «محمدرضا شعبانعلی» تا بزرگترین انسانهای روی زمین، حق دارند برای خود زندگی کنند. حق دارند هر جا خواستند هر چه خواستند بنویسند. هر حرفی خواستند بزنند یا نزنند. دیگران میتوانند تصمیم بگیرند که آنها را بپسندند یا نه. اما حق ندارند سلیقه خود را به آنها تحمیل کنند.

من هم زندگی شخصی خودم را دارم و حق دارم در مورد رفتار و گفتار و سلیقه ام تصمیم بگیرم. خوب یا بد، پسندیده یا ناپسند این زندگی «من» است...

جرق جرداق، زمانی کتابش را اینگونه تقدیم کرده بود:

«تقدیم به کسانی که خود کاری نمیکنند و از اینکه دیگران نیز کاری میکنند آزرده میشوند»


 
 
قدرت یا لذت؟
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳٠
 

در هیچ مقطعی از زمان، طبقه ثروتمند ایرانی، اینچنین شکافی را تجربه نکرده است. شکاف بین ثروتمندانی که ابزار قدرت را دارند اما تجربه لذت را نداشته اند و ثروتمندانی که لذت را دارند اما از ابزار قدرت بهره کافی نبرده اند.

این شکافی است که هیچ عنوانی: ملی گرایی، مذهب گرایی، تعهد، تخصص، تولید داخلی و ... قادر به پوشاندن آن نیست...

مانده ام که در سالهای بعد، شکاف بین نسل دوم اینان چگونه خواهد شد...


 
 
هفتمین همایش علاقمندان به توسعه مهارتهای فردی
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤
 

هفتمین همایش مرکز توسعه مهارتهای فردی، قرار است با سخنرانی من و مهندس احمدنخجوانی مدیرعامل شاتل، در سالن الغدیر دانشگاه تهران برگزار شود.

این همایش در روز پنجشنبه 4 خرداد ماه از ساعت 5 تا 8 در سالن الغدیر ذانشکده مدیریت دانشگاه تهران برگزار میشود.

برای اعلام حضور لازم است کلمه Followup و تعداد همراهان خود را به شماره 09194212334 اس ام اس کنید تا ما تعداد دقیق شرکت کنندگان را بدانیم.


 

 


 
 
تسلیم شدن...
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
 

تسلیم شدن و کوتاه آمدن، همیشه به معنی کوچکتر و وضعیف تر بودن نیست،

گاه به معنی آن است که من، خود را از تو بزرگتر و قدرتمندتر میدانم،

آنقدر بزرگ و قدرتمند؛ که همراه و هم کلام تو نمیتوانم شد...

 

پ.ن.: برای دختری که امروز، نصیحتهای گشت ارشاد را در سکوت گوش داد و آرام رفت. به امید روزی که داروغه ها و محتسب مسلک ها، جز در داستانها نباشند...


 
 
بترسید!
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳
 

از کسی که یک کتابخانه کتاب دارد و دائم آنها را میخواند نترسید، از کسی بترسید که تنها یک کتاب در دست دارد، آن را مقدس میداند و به احتمال زیاد، هرگز آن یک کتاب را هم کامل نخوانده است...
(نمیدانم جمله از کیست)


 
 
شهر موشها: ماجرای گلویی فاضلاب
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢
 

دوباره در شهر موشها ولوله افتاده بود. میگفتند موشهای سیاه فاضلاب همسایه، در یکی از شب نشینی ها گفته اند که در گذشته های دور، صاحب یکی از گلویی های فاضلاب سفید بوده اند و هنوز هم فکر میکنند صاحب آن هستند.

این از جمله معدود مواردی بود که موشهای سفید و قهوه ای، هم عقیده و همراه بودند. همه ناراحت بودند و موضوع گلویی فاضلاب بر سر زبانها بود. هر موشی در حد توان خود کاری میکرد. موشهای نقاش، موشیکاتورهای زیادی ترسیم کردند و موشهای سیاه را مسخره کردند. بقیه موشها، تصویر خود را در موشبوک، به تصویر فاضلاب، تغییر دادند. شعرها و سرودهایی با عنوان «فاضلاب همیشه سفید» سروده میشد و خوانده میشد.

بحث جدید، چنان شدت گرفته بود که موشهای سفید و قهوه ای بحثهای بین خود را فراموش کردند.

تنها یکی از موشهای سفید بود که متفاوت با دیگران، در گوشه سوراخی خزیده بود و با خود فکر میکرد: «وقتی تمام موشهای فاضلاب در عذاب و رنج و عقب ماندگی زندگی میکنند، چه فرق میکند این گلویی فاضلاب، متعلق به موشهای سفید باشد یا موشهای سیاه؟»

اما بشنوید از معدود موشهای ساکن گلویی که میدانستند، دیر یا زود، غوغاها فرو می نشیند و موشهای صدر نشین فاضلاب به روزمرگی خو می گیرند و آنها باید دوباره، به دور از هیاهوی فاضلاب و بدون حداقل امکانات متعارف فاضلابی، در کناره آن گلویی، به زندگی فقیرانه، ساکن و تکراری خود ادامه دهند...


 
 
شهر قمارخانه ها
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤
 

فرشته در گوشش گفت: «با دستهایی هر چه خالی تر قمار کن تا با دستهایی هر چه پرتر، بازگردی. این قانون شهر قمارخانه هاست».

شیطان در گوشش گفت: «این قانون بازندگان است. برای برنده، نهاده چه فرق میکند؟ یک مشت یا یک خروار...».

قمارباز پس از تأملی کوتاه، با دو دست، تمام داشته هایش را آرام، به میانه میز لغزاند...


 
 
راه اندازی یک سایت شخصی
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۸
 

به دلیل تعدد فعالیتها و وبسایتها، تصمیم گرفتم به حضورم در فضای آنلاین سر و سامانی بدهم و به همین دلیل سایت زیر را تأسیس کردم:

www.shabanali.com

البته وبلاگ شخصی من در همین آدرس باقی می ماند اما از طریق آدرس فوق، هم میتوانید سایر سایتهای مرتبط با من را ببینید هم میتوانید آخرین اخبار از فعالیتهای من را دریافت کنید.


 
 
سرنوشت...
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٢
 

بعضی وقتها، به اشتباه فکر میکنیم رویدادهای سرنوشت ساز زندگی ما، کنکور و دانشگاه و ازدواج و مهاجرت و ... بوده است. خوب که فکر میکنیم می بینیم که سرنوشت را تصمیمهای بسیار ساده ما ساخته اند: برداشتن یا برنداشتن گوشی تلفن در زمانی خاص، رفتن یا نرفتن به یک مهمانی، پاسخ دادن یا ندادن به یک لبخند، پاسخ دادن یا ندادن به پیامی که در فضای آنلاین، ناگهان روی صفحه ظاهر میشود و میگوید: «سلام...»


 
 
لطفاً این متن را نخوانید...
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٧
 

این متن را برای یک نفر نوشته ام. نزدیک ترین دوستم. اسمش ماریو است. از سال 1378 می شناسمش. فقط هم برای او نوشته ام. پس لطفاً وقت خود را با خواندن آن به هدر ندهید. یک بار، برای یک بار، چشمهایم را بسته ام و مینویسم و دوست دارم فکر کنم که همه چشمهایشان را بسته اند و نمیخوانند.

پنج سال نوشتم، برای «به یاد ماندن» و این بار میخواهم واقعاً بنویسم: برای "فراموش کردن".


 
 
معامله...
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳
 

مهمترین بدبختی انسانها این است که بهای چیزهای مختلف را در زندگی نمیدانند و برای بسیاری از آنها، بهایی بیش از آنچه که باید میپردازند.

بنجامین فرانکلین

پ.ن.: فرانکلین جایی نوشته بود، اگر این جمله به نظر شما ساده و بدیهی است، باید خیلی نگران وضعیت فعلی و آتی خود باشید...


 
 
دایره ای به مساحت زندگی...
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳
 

مرد ملاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماهها پیش شنیده بودند. زمینها را میخرید. خانه ها را ویران میکرد و ساختمانهایی مدرن بر آنها بنا میکرد.

پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه میکرد. روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود. نوعی حرص عجیب داشت. حرص برای زمینخواری...

همه میدانستند که پیشنهادهای مالی جذابش، این روستا را نیز نابود خواهد کرد.

***

کدخدا آمد. روبروی مرد ایستاد. مرد در حالی که به دامنه کوه خیره شده بود گفت: کدخدا! همه این املاک را با هم چند می فروشی؟

کدخدا سکوتی کرد و گفت: در ده ما زمین مجانی است. سنت این است که خریدار، محیط زمین را پیاده میرود و به نقطه اول باز میگردد. هر آنچه پیموده به او واگذار میشود.

مرد ملاک گفت: مرا مسخره میکنی؟

کدخدا گفت: ما نسلهاست به این شیوه زمین می فروشیم.

***

مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتی راه رفت. گاهی با خود فکر میکرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد، اما باز وسوسه میشد که چند گامی بیشتر برود و زمینی بزرگتر را از آن خود کند. تمام کوهپایه را پیمود...

غروب بود. روستاییان و کدخدا در انتظار بودند. سایه ای از دور نمایان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاییان نزدیک می شد.

زمانی که به کدخدا رسید، نمیتوانست بایستد. زانو زد. حتی نمیتوانست حرف بزند. بر روی زمین دراز کشید و جان داد.

نگاهش هنوز به دوردستها، به کوهپایه ها، خیره مانده بود.

کوهپایه هایی که دیگر از آن او نبودند...

 

پ.ن.: سارا در کامنت ها نوشته بود که احتمالا این داستان از تولستوی است. من چون از مادربزرگم شنیده بودم فکر میکردم از جمله داستانهای کوچه خیابانی است. این توضیح را از این جهت نوشتم که با خودم قراری دارم و آن اینکه اگر چیزی که نوشتم از خودم نبود حتماَ منبع را بنویسم تا از نوشته های خودم قابل تمییز باشد.

 


 
 
سالی که گذشت...
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٦
 

سال 90 گذشت.

سال 90 سال بهتری نبود. سال بدتری نیز.

سالی مثل همه سالهایی که گذشتند.

سالی مثل همه سالهایی که خواهند آمد.

ناتوان بودن را بیش از هر زمان دیگری آموختیم و به کار بستیم. عمیق تر و دردآورتر از همیشه.

آموختیم که ببینیم و سکوت کنیم.

آموختیم که آنانی را که با «پیام» تمسخرمان میکردند، با «پیامک» مسخره کنیم و در انتظار بنشینیم.

در انتظار کسی که خواهد آمد. خواهد آمد و لذت را، و ثروت را، و شادی را برابر تقسیم خواهد کرد.

و اندوه و غصه و ماتم را نابرابر. شاید انتظار داریم که بیشترین سهم را نیز برای خویش بردارد!

البته تاریخ نشانمان داد که با آن بزرگانی نیز که به این قصد آمدند، چه کردیم.

چه، به تعبیر زیبای آن نویسنده، «نخبه کشی» تخصص ماست.

من به دولتم احترام میگذارم و رئیس جمهورم را تحسین میکنم. نظام را هم دوست دارم.

چه، این هر سه، آیینه تمام نمای ملتم هستند.

دولت و نظام و رئیس جمهور، چیزی نیست که عصرها در تلویزیون ببینم و روزها در زورنامه ها بخوانم و شبها در فیلترنت، با آن مواجه شوم.

رفتارهای مشابه، قدرت طلبی، قدرت پذیری، سیاسی کاری، تملق، حرص، اعتقاد به کمیابی منابع و تلاش برای در انحصار گرفتن آنها، بیسوادی و کم سوادی و ناشایستگی، در تمام لایه های کشور وجود دارد. این را در برخورد یک دربان یک شرکت کوچک هم میتوان حس کرد. وقتی که ایمان می آوری، عامل اشتغال او، «سبب» نبوده بلکه «نسب» بوده است!

امیدوارم سال آینده، سال تحول خودمان باشد.

امیدوارم، در بعضی از «پیامک» هایی که دریافت میکنم، «ملت» مسخره شده باشد نه «دولت».

ملتی که عمرش از عمر برخی از آن «مطول العمر» ها که ما مسخره میکنیم، طولانی تر است و با حماقت، ساده اندیشی، کم سوادی، خودخواهی و نخبه کشی، هنوز نمیدانیم راز زنده ماندنش چه بوده است.

امیدوارم، در سال جدید بیشتر بخوانیم.

آنقدر بیشتر که حسرت نوستالژیک تاریخی، جملات ولتر و مونتنی را به زور در دهان کوروش نچپاند و نفرت از مذهب، خاطرات تلخ نظام توتالیتر موبدان را، در سایه جملات مبهم زرشت و نشانه هایی که نه از حب او، که از بغض دیگران بر سینه می آویزیم، محو نکند.

امیدوارم در سال جدید مسئول تر باشیم و بدانیم که حتی اگر همه بی قانون باشند، باز هم با احترام به قانون چیزی را از دست نخواهیم داد.

امیدوارم در سال جدید، بتوانیم بیشتر به دیگران فکر کنیم و بدانیم که در هر جامعه ای، هیچ کس از متوسط وضعیت مردمان جامعه اش، چندان فراتر نخواهد رفت.

امیدوارم، امید را در خود جستجو کنیم و بدانیم که هیچکس جز ما به فکر ما نیست و نخواهد بود.

بسیاری رفتند و اندکی ماندند. امیدوارم این اندک، اندک تر نشود. حیف است این نوشته با چیزی به جز نوشته های مجتبی کاشانی، به پایان برسد:

ما نبینیم کسی میبیند،

ما نگوییم کسی میگوید

هیچکس منتظر مهلت خمیازه ما نیست گلم!

هیچکس منتظر خواب تو نیست که به پایان برسد

لحظه ها می آیند،

سالها میگذرند،

و تو در قرن خودت میخوابی...

ما از این قرن نخواهیم گذشت

ما از این قرن نخواهیم گریخت: با قطاری که کسان دگری ساخته اند!

نازنین.

زندگی ساعت دیواری نیست،

که اگر هم خوابید

بتوانی آن را تنظیم کنی، کوک کنی،

برسانی به زمان دگران

کامیابی صدفی نیست که آن را موجی،

بکشد تا ساحل،

و در او مرواریدی باشد غلتان! نایاب!

خویش را باور کن،

هیچکس جز تو نخواهد آمد.

هیچکس بر در این خانه نخواهد کوبید.

شعله روشن این خانه تو باید باشی.

چشمه جاری این دشت تو باید باشی.

سرو آزاده این باغ تو باید باشی.

باز هم منتظری؟

هیچکس بر در این خانه نخواهد کوبید

و نمی گوید برخیز، صبح است، بهار آمده است.

نازنین.

داس بی دسته ما

سالها خوشه نارسته بذری را بر میچیند،

که به دست پدران ما بر خاک نریخت

کودکان فردا، خرمن کشته امروز تو را می جویند

باز هم منتظری؟

هیچکس بر در این خانه نخواهد کوبید.

و نمیگوید برخیز.

صبح است و بهار آمده است.

تو بهاری آری.

خویش را باور کن...


 
 
جدال نور و سایه
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۳
 

از دوران کودکی، نمایشی به خاطرم مانده که در آن، دو خرگوش یکدیگر را در آغوش کشیده بودند اما سایه های آن دو بر روی زمین با یکدیگر در حال جنگ بودند.

بیست و پنج سال پیش، در سالهای نخست دبستان، این تصویر جز یک شوخی بصری چیزی نبود. اما این روزها طنز تلخ آن تصویر را بیش از هر زمان دیگری درک میکنم.

 

ارتباط دولت و ملت من، در سالهای اخیر، دقیقاً همان ارتباط خرگوشی بوده است.

از یک سو، دولت و ملتم در روشنایی یکدیگر را در آغوش میگیرند، اما در سویی دیگر، سایه آنها با یکدیگر در نزاع و کشمکش است.

در کشور من، دو دولت وجود دارد. یکی در نور و دیگری در سایه.

در کشور من، دو ملت وجود دارد، یکی در نور و دیگری در سایه.

دولت در نور، در پی آزادی است، در پی احقاق حقوق شهروندان است. نگران محدودیتها و محرومیتهایی است که به کشورهای بدبخت جهان نظیر آمریکا و ملل مستضعف اروپا اعمال میشود.

دولت در سایه، تمام وقت و انرژی و سرمایه خود را صرف محدودتر کردن فضای حقیقی و مجازی میکند.

دولت در نور، پیروزمندانه بر زمین میخوابد و وانت سوار میشود و گرسنه می خوابد تا از حال فقیران بی خبر نماند.

دولت در سایه، با چنان پیچیدگیهای مالی روبروست که صفرهایش را ما کم سوادان به سختی شمارش میتوانیم کرد.

و هم چنین است حال ملت.

ملت در نور، در تلویزیون مصاحبه میکند و از مجموع 100 نفر مصاحبه شونده، 100 نفر میگویند در انتخابات شرکت میکنند.

اما ملت در سایه، از هر 100 نفرشان، تنها 34 نفر در انتخابات شرکت میکند.

ملت در نور، ماهواره ندارد، حجاب دارد، متدین است، اخلاق گراست.

ملت در سایه، در خیابان، برای خانم جوانی که بخشی از موهایش بیرون مانده، ترافیک به راه میاندازد و صف میکشد.

ملت در نور، با تمام وجود رو به سوی بهشت در شتاب و حرکت است.

ملت در سایه، در جهنم زندگی، میسوزد و می سازد.

ملت و دولت در نور یکدیگر را در آغوش میکشند اما ملت و دولت در سایه...

امروز بهتر میفهمم، طنز تلخ خرگوشها را...

غمگینم این روزها که میبینم دولت و ملت در سایه هر لحظه بزرگ و بزرگ تر میشوند

و تنها دلخوشیم این است که شاید...

بلند شدن سایه ها، به معنای پایان این روز باشد...


 
 
سرزمین جادو
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩
 

معلمی داشتم در دوران راهنمایی. معلم پرورشی بود. از معدود معلمانی که هنرش پرورش دادن بود. بعضی حرفهایش را تازه می فهمم. هنوز هم زنگ پرورشی من با آن معلم عزیز به پایان نرسیده است...

یک روز عصر، بعد از کلاس، داستانی تعریف کرد. داستان سرزمین جادو...

 

روزی روزگاری، در سرزمینی دور، شاهزاده ای زندگی میکرد که به همه چیز اعتقاد داشت جز سه چیز: وجود خدا، محدود بودن حکومت پدر و وجود شاهزاده های دیگر.

پدرش، که میگفت پادشاهی جهان را بر عهده دارد، به او آموخته بود که به خدا، قلمرو محدود و وجود شاهزادگان دیگر اعتقاد نداشته باشد.

شاهزاده هم، در تمام آن سالها نه شاهزاده ای دیده بود، نه مرزی و نه نشانه ای از خدایی. این بود که حرف پدر را باور داشت.

یک روز، شاهزاده از کاخ فرار کرد و تا دورترین نقطه سرزمین دوید. به ساحل رسید. در آن سوی آبها سواحل دیگری را دید. زیباتر و بزرگتر از قلمرو پدر. مخلوقاتی دید زیباتر و شگفت انگیزتر از اطرافیان خویش.

سرگردان در این سو و آن سو میگشت. مردی را دید با ردایی بلند. آسوده ایستاده بود و نگاه میکرد.

شاهزاده پرسید: «آیا آن سرزمینها در آن سوی آبها واقعیند؟»

مرد رداپوش گفت: «آری. واقعیند. واقعی به اندازه همین زمینی که روی آن ایستاده ای».

شاهزاده پرسید: «آن موجودات زیبا چه هستند؟»

مرد رداپوش پاسخ داد: «شاهزاده های سرزمینهای همسایه».

شاهزاده گفت: «حتماً میخواهی بگویی که خدا هم وجود دارد!».

مرد رداپوش گفت: «بله. من خدا هستم».

شاهزاده به سرعت به سوی کاخ خویش دوید.

پادشاه گفت: بازگشتی؟

شاهزاده گفت: «بله. سرزمینهایی دیدم وسیعتر از قلمرو شما. شاهزادگانی زیباتر. و خدایی که با من سخن میگفت».

پادشاه گفت: «نه خدایی هست. نه سرزمینی دیگر و نه شاهزاده ای جز تو. بگو ببینم خدایی که دیدی چگونه بود. آیا آستین دست چپش را بالا زده بود؟»

شاهزاده کمی فکر کرد و گفت: «آری. آستین دست چپش را بالا زده بود».

پادشاه گفت: آنکه تو دیدی، خدا نبوده، جادوگر بوده است. تو فریب خورده ای. آنچه به چشم تو آمده جز جادویی بیش نبوده است. نه خدایی هست. نه شاهزاده ای و نه سرزمینی دوردست در آن سوی مرزهای من.

شاهزاده، فردای آن روز دوباره راه افتاد. دوید تا به ساحل رسید. مرد رداپوش ایستاده بود. مثل همیشه آرام.

شاهزاده گفت: «پدرم به من گفت که تو که هستی. تو مرا فریب دادی. تو یک جادوگری».

مرد رداپوش گفت: «خدا منم. سرزمینهای دیگر، در مقابل چشمان توست. و شاهزاده ها را میبینی که در برابرت راه میروند. آنکه فریب خورده تویی. تو فریب پدرت را خوردی. آیا دقت کرده ای که پدرت همیشه آستین راستش را بالا میزند؟ این نشانه جادوگران است».

شاهزاده نا امید به کاخ بازگشت. وقتی پدر را دید گفت: «پدر. آیا این درست است که تو یک جادوگری؟».

پادشاه آرام آستین راستش را صاف کرد و گفت: «بله. پسرم. من یک جادوگرم».

شاهزاده گفت: «پس کسی که من دیدم خدا بوده است».

پادشاه گفت: «نه. مردی که تو دیدی نیز جادوگری دیگر بوده است. واقعیتی وجود ندارد. هرآنچه میبینی جادوست».

شاهزاده گفت: «ترجیح میدهم در چنین دنیایی نباشم. میخواهم بمیرم».

پدر، اشاره ای کرد و «مرگ» به شکل فرشته ای ترسناک، بر دروازه کاخ حاضر شد.

شاهزاده «مرگ» را دید. در یک لحظه تصویر جزیره های دروغین، سرزمین های فریبنده و مدعیان خدایی در برابر چشمانش ترسیم شد. کمی با خود اندیشید. نتوانست بر ترس از مرگ غلبه کند.

به پدر گفت: «هنوز میتوانم زندگی کنم».

پدر پاسخ داد: «تو خود امروز به یک جادوگر تبدیل شدی...»

شاهزاده، هر دو آستین را بالا زد و راه افتاد...

 

 


 
 
همدلی
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۸
 

دولتی که از موفقیت ملتش شرمسار میشود،

ملتی که از موفقیت دولتش شرمسار میشود.

 

پ.ن.1: این را بخوانید "جدایی ملت از دولت"

پ.ن.2: من هم مثل هر ایرانی دیگری، از اسکار گرفتن فیلم جدایی نادر از سیمین خوشحالم.


 
 
من از نظام آموزش رسمی نفرت دارم...
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦
 

امروز در جلسه ای بودم و از همه اصرار که برو دکترا بگیر و از من انکار که همین فوق لیسانس رو هم به دلیل علاقه به علوم انسانی گرفتم وگرنه ده سال دیگر هم میماندم در رشته فنی خودم فوق لیسانس نمیگرفتم و این بحثهای تکراری...

یاد معلم ادبیاتم افتادم که میگفت:

این حافظ است که دانشکده های ادبیات را ساخته اما

دانشکده های ادبیات هرگز حافظ نساخته!

 


 
 
تولد ادبیات
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦
 

ادبیات صرفاَ هنر بیان زیبای آنچه هست، نیست.

ادبیات گاهی هنر بیان نکردن چیزی است که هست،

و گاهی هنر بیان کردن چیزی که نیست.

ولادیمیر ناباکوف زمانی گفته بود:

روزی، در دوران اولیه، کودکی از غار به بیرون میدوید و فریاد میزد: "گرگ، گرگ". یک گرگ بزرگ خاکستری هم در تعقیبش بود.

ادبیات آن روز زاده نشد.

ادبیات روزی زاده شد که:

کودکی از غار بیرون دوید و فریاد زد: "گرگ گرگ!". اما...

گرگی در کار نبود!!!


 
 
بدون شرح...
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦
 

شنیده شده که در آخرین حرکت خودجوش موشی، موشها به لوله اصلی فاضلاب ریخته و هر یک از آنها یک مدل کاغذی از تله موش فوق مدرن را به دم خود بسته بوده و آن را تکان میدادند.

در روزنامه دیواری فاضلاب، عموماً از این تله موش به نام «موشپاد» نام برده میشود. دلیل این نام گذاری هنوز مشخص نیست...

 

پ.ن: دوستانی که از ماجرای شهر موشها و زندگی فاضلابی بی خبرند، لازم است پستهای قدیمی تر را بخوانند...

 


 
 
ای آزادی...
نویسنده : محمدرضا شعبانعلی - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
 

گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند سخت است اما،

دادن آزادی به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است.

 

مارتین لوترکینگ


 
 
← صفحه بعد