برای فراموش کردن
 
نويسندگان
لینک های مفید

در شهر خشکسالی آمده بود. بندگان به بیابان رفتند تا نماز باران بگذارند.

یکی نماز نیمه خواند و شتابزده، آهنگ بازگشت کرد.

دیگرانش گفتند: کجا میروی؟ بمان تا اثر دعای خود بینی.

گفت: نیم نمازی خواندم و بازمیگردم تا وقتی باران نیامد، ایراد را در «سستی» ایمان خویش بینم نه «پوچی» آن.

[ ۱۳٩٠/۱۱/٤ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]

در آستانه پنج سالگی این وبلاگ، تصمیم مهمی گرفته ام. دیگر سیاسی نخواهم نوشت.

در تمام سالهایی که گذشت، در تمام اوج و فرودها، مستقیم و غیرمستقیم از سیاست نوشتم. به عنوان شهروندی از میان شهروندان، حمایتها و انتقادهای خودم را مطرح کردم. برایش بازخواست هم شدم. پاسخ هم دادم.

 

امروز اما روزی دیگر است. حلقه فشار خارجی بر کشور هر روز تنگ تر از پیش میشود. در این شرایط شاید اثرات منفی نقد، از اثرات مثبت آن بیشتر باشد.

 

تصمیم گرفتم، مستقل از سلیقه سیاسی، کنار بایستم و به تصمیم های دولت اعتماد کنم. روزهای ساده ای نخواهیم داشت. شاید تنها کمک من، به عنوان یک معلم و نویسنده، و به عنوان کسی که با تمام فرصت ها و امکانات، ماندن در این کشور را بر رفتن از این کشور ترجیح داده است، این باشد که کمک کنم مردم برای تحمل شرایط دشوار محکم تر شوند. این شاید مهمترین وظیفه ملی ما باشد.

ابزارهای زیادی ندارم. مدیریت و روانشناسی تنها داشته های من است. دوره های خاصی هم طراحی کرده ام که انسانها را قدرتمندتر کند. تا محکم تر بایستند و بمانند.

من به سهم خودم، در تمام ماه هایی که می آیند، در تمام وبلاگهایم از مدیریت و روانشناسی و توسعه مهارتهای فردی خواهم نوشت، تا بمانیم. محکم و قدرتمند بمانیم و روزی که فضای جهانی گشوده شد همپایه سایر ملتها در بازی فرهنگ، قدرت و اقتصاد، شایسته و قدرتمند نقش ایفا کنیم. شما هم همراه باشید...

[ ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ ] [ ٧:۳٠ ‎ب.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]

مدلی از کره زمین، بر روی میزم دارم. این روزها بیشتر از همیشه تمیزش میکنم. بیشتر از همیشه نگاهش میکنم. بیشتر از همیشه مراقبش هستم.

دیر زمانی نخواهد گذشت، که آن، تنها نشانه ای خواهد بود که به یادم خواهد آورد من هم بخشی از جهان آزاد بوده ام. هم سطح و هم تراز با دیگر کشورها. بر روی یک کره...

 

پ.ن: امیدوارم بد بین باشم.

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]

Never underestimate the power of stupid people in large groups

 

هیچ وقت، قدرت انسانهای احمق را، خصوصاً وقتی به صورت گروهی گرد هم می آیند دست کم نگیر...

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]

استفاده یا عدم استفاده از موش نت همیشه یکی از بحثهای مطرح در فاضلاب بوده است. موشهای میانسال به یاد میآورند که در سالهای نخست، موشهای قهوه ای که اداره فاضلاب را در دست داشتند، با موش نت مخالف بودند. اما به تدریج موش نت جای خود را در میان اهالی فاضلاب باز کرد. به نحوی که موش قهوه ای، بخش بزرگی از موش نت را به پخش اخبار مربوط به خود، اختصاص داد.

موشها میتوانستند از طریق موش نت، از دنیای بیرون با خبر باشند. حتی تصاویر زندگی گربه ها را ببینند.

موشلاگ، اتفاق دیگری بود که فاضلاب را متحول کرد. هر موش میتوانست  در موش نت یک یا چند موش لاگ داشته باشد و هر چه دلش میخواهد آنجا بنویسد. در شرایطی که در فاضلاب برای حرف زدن محدودیتهای زیادی وجود داشت، موش لاگ، فضایی آزادتر برای اظهار نظر بود.

البته موش لاگ های سیاسی زیاد نبودند. چند تا از موشها که در مورد موش قهوه ای مینوشتند ناپدید شدند. برخی از آنها هم برای همیشه در گلویی فاضلاب زندانی شدند. چنین بود که عمده موش لاگ ها، موش لاگهای عاطفی بودند. موشها در آنجا از زیبایی دم یکدیگر، دندان های درخشنده هم، رویای با هم خوابیدن در دشتهای گردو بر حریری از پنیر و چیزهایی از این دست می نوشتند. موشهای قهوه ای هم گاه گاه مسابقه هایی برگزار میکردند و به موش لاگ هایی که در محکومیت گربه ها، یا دفاع از ارزشهای موشی نوشته میشد، جایزه میدادند.

آخرین پدیده موش نت، که اهالی فاضلاب را به شدت تحت تأثیر قرارداد، موشبوک بود. در موشبوک، موشها میتوانستند یک صفحه اختصاصی داشته باشند و با هم در ارتباط باشند. عکسهای خود را به یکدیگر نشان دهند و با یکدیگر صحبت کنند. صفحه های موشبوک واقعاً دیدنی بود. موشها معمولاً عکسهایی از خود را در صفحات موشبوک قرار میدادند که بیشتر به گربه شبیه بود تا موش. موشهای چاق، تصویر دوران لاغری خود را گذاشته بودند. موشهای پیر عکس دوران جوانی را.

اگر هم موشی توانسته بود یواشکی به هر روش حتی برای لحظاتی کوتاه، از سوراخ فاضلاب بیرون برود، حتماً تصویر خود را در کنار دریچه فاضلاب، روی موشبوک قرار میداد تا به سایر موشهایی که تمام عمر در فاضلاب زندگی کرده بودند فخر بفروشد.

یک بار، موشها در موشبوک با هم قرار گذاشتند تا در انتهای فاضلاب جمع شوند و به سمت یکدیگر پنیر پرت کنند. اما موشهای قهوه ای با استفاده از موشهای نظمیه، موشهای پنیر پران را متفرق کردند.

ماجرای موش نت، موش لاگ و موشبوک همچنان ادامه داشت که ناگهان در یک اتفاق غیرمنتظره، موشهای قهوه ای اعلام کردند که با استفاده از آخرین تکنولوژیهای فاضلابی، به توانایی راه اندازی موش نت ملی دست یافته اند.

موشها شگفت زده و ترسان، به آینده فکر میکردند. به دورتر شدن از دنیای واقعی و فروتر رفتن در تاریکی فاضلابی که بوی تعفن آن، زندگی را هر روز بیش از پیش دشوار میکرد...

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ ] [ ٤:٢۱ ‎ب.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]

من تلویزیون ندارم. اما میدانم این روزها همین سوال را دارند از ملت شهیدپرور ایران میپرسند. از جمله هنرهای ما این است که توانسته ایم طی 33 سال ده ها انتخابات برگزار کنیم که هر یک، با بقیه کاملاً متفاوت باشد!

این ویژگی و مهارت در شرایطی است که ده ها شرکت خودروساز فعال در کشور طی 33 سال گذشته  نتوانسته اند حتی 10 خودرو متفاوت تولید کنند!

خواستم چیزی درباره انتخابات بنویسم اما وقتی آرشیو خرداد 88 را خواندم، دیدم نمیتوانم بهتر و شفاف تر از آن زمان بنویسم. همین!

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ ] [ ٩:۳۱ ‎ب.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]

مذهب به من آموخت، تا به هدف از خلقت فکر کنم و مقصد آفرینش.

سپس، علم آموختم و دغدغه ام شد گرم شدن زمین در سالها و قرنهای آینده.

پس از آن، با پول آشنا شدم و برنامه ریزی کردم برای بیشترین پس انداز در زمان مرگ.

سیاست اما به من یاد داد که محیط اطرافم را در بازه های چهارساله ببینم، از این انتخابات تا انتخابات دیگر

کارمندی برای دیگران، به من آموخت که به پایان هر سال فکر کنم، زمانی که حقوق و مزایا افزایش می یابد و پاداشها پرداخت میشود.

مدیر بد به من آموخت که هر روز صبح، به عصر فکر کنم و زمان شیرین رهایی از قفس کار.

«دوست داشتن» به من آموخت که در لحظه فکر کنم. لحظه کوتاهی که دستان تو در دستان من است...

روزی مرگ به من خواهد آموخت که...

[ ۱۳٩٠/۱٠/٧ ] [ ٩:٥٢ ‎ق.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]

شیطان؛ عبای سیاه بر سر کشیده، دست در جیب و سر در گریبان، بر روی فرش قرمز، آرام به سوی بارگاه الهی گام برمیداشت.

از هر سو شهابهای گداخته به سویش پرتاب میشد.

روبروی بارگاه رسید.

خداوند در سکوت، مخلوق رانده شده اش را نگاه میکرد.

فرشتگان در گوش یکدیگر، نجوا میکردند.

شیطان با صدایی آرام اما مطمئن سخن آغاز کرد:

«همانا ستایش از آن توست و از آن مخلوق برتر تو: که منم!

و همانا که مغرورم به خویشتن از آنچه دیده ام و می بینم و از آنچه کرده ام و میکنم.

و خوب میدانم که تو، بیش از من و پیش از من، دیده ای و می بینی و دانسته ای و میدانی.

از زمین می آیم.

راه دشواری را طی کرده ام تا ملکوت.

سالهاست بر زمین، انسانها دشنامم میدهند و لعنتم میکنند و

و در آسمان، فرشتگان سنگهای آتشین بر سرم می بارند.

از زمین می آیم.

آنجا که فرزندان آدم، جهنمی ساخته اند سوزناکتر از جهنم تو.

و یکدیگر را فریب میدهند، گستاخانه تر از فریبهای من.

آنجا که نام تو، بر پرچم دشمنان تو نقش بسته و

نام من، بر گریبان دوستان تو، حک شده.

آنجا که نقش دوستان تو، از قلب بندگان تو شسته  و بر سکه ها حک شده.

از زمین می آیم.

آنجا که آزادی را – که یگانه هدیه تو به نوع انسان بود – به بند کشیده اند و

اختیار را – که تمایز انسان و فرشتگان بود – به سخره گرفته اند و

حکومت را – که از آن تو و وارثان تو بود – خونخواران در قبضه دارند و

معنویت را – که چراغ راه بندگان بود – شمشیر کرده اند و گلوله بر سر بندگان تو.

از زمین می آیم و پیامی دارم از زمینیان برای تو.

داستان خلقت رو به اتمام است. نه آنچنان که تو می گفتی. بل آنچنان که من میگفتم.

زمینی دیگر بساز و انسانی دیگر بیافرین. تا بازی دیگری را آغاز کنیم.

بیشتر بکوش. شاید این بار پیروزی از آن تو باشد...


 

»

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/٤ ] [ ٩:٢٦ ‎ب.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]

ظاهراً همه چیز در حالت عادی بود که صدای فریاد جارچی ها بلند شد: «موشهای قوی و فداکار، یک دستگاه تله موش فوق مدرن را از دریچه ورودی فاضلاب برداشته و بدون اعمال کمترین آسیب به موشها یا تله موش، آن را به انبار مرکزی فاضلاب منتقل کرده اند.».

ابتدا اکثر موشها باور نکردند. سالها بود که موشهای قهوه ای، وقت و بی وقت اخبار کشف تله موشهای مختلف را اعلام میکردند. اما هیچوقت، تله موشی مشاهده نمیشد. عکس العمل موشها متفاوت بود.

طرفداران موشهای قهوه ای، میگفتند که این آخرین سنگر گربه هاست و با کشف تکنولوژی این تله موش، میتوانیم برای همیشه از فاضلاب خارج شویم.

موشهای بدبین تر میگفتند که ما که هنوز نمیتوانیم سوراخ گلویی فاضلاب را که مدتهاست گرفته است، باز کنیم، چطور مسیر ورودی فاضلاب را از تله موشها پاکسازی کرده ایم؟

موشهای زیادی هم بودند که میگفتند: اینها که تا ورودی فاضلاب رفتند، ای کاش به جای ربودن این تله موش، کمی پنیر و گردوی آفتاب دیده برایمان میآوردند. میگویند پنیر و گردوی آفتاب دیده برای بسیاری از بیماریها شفاست.

بحثها ادامه داشت تا چند روز بعد که تصویر این تله موش فوق مدرن بر دیوارهای فاضلاب نصب شد. در تصویر تله موش، بخشهایی را با پارچه پوشانده بودند.

موشهای خیلی بدبین، گفتند که این ماکت یک تله موش است.

اما اکثر موشها کم کم قانع شدند که واقعاً تله موشی در کار است.

موشهای قهوه ای میگفتند در اختیار گرفتن این تله موش نشان میدهد که ما به رغم سالها زندگی در تاریکی فاضلاب و تمام محدودیتهای موجود، از دانش و فن آوری در حد گربه ها برخورداریم.

موشهای سفید میگفتند: احتمالاً پای خود گربه ها در هنگام حرکت به این تله موش برخورد کرده و تله موش داخل فاضلاب سقوط کرده است. بخشهای آسیب دیده در زیر همین پارچه پنهان است.

موشهای قهوه ای، میگفتند بخشهای فوق مدرن تله موش را پنهان کرده ایم تا دانش آن به دست دیگران نیفتد.

اهمیت ماجرا وقتی بیشتر شد که برای نخستین بار پس از سالها، صدای «میو میو»ی گربه ها، شنیده شد. گربه ها در ورودی فاضلاب ایستاده بودند و فریاد میزندند: تله موش ما را پس بدهید.

شایعه ها حاکی از آن بود که موشهای قهوه ای، میخواهند تله موش را برای بررسیهای بیشتر به فاضلابهای همسایه بفرستند. در همسایگی فاضلاب، دو فاضلاب دیگر وجود داشت. یکی از آنها به نام فاروسلاب، از دشمنان اصلی گربه ها بودند. در فاضلاب دیگر که فاچینلاب نامیده میشد، انبوهی از موشها زندگی میکردند که هیچکس تعداد درست آنها را نمیدانست.
موشهای قهوه ای اما میگفتند ما خودمان، مسئولیت شناسایی و تحلیل این تله موش فوق مدرن را بر عهده میگیریم...

جنجالها در هر سه فاضلاب ادامه داشت و این در حالی بود که موشهندسان قهوه ای، در انبار فاضلاب با تعجب به این وسیله ناشناخته نگاه میکردند و دم خود را در نزدیکی پایه های آن تکان میدادند تا ببینند آیا هنوز این تله موش کار میکند یا نه!

[ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]

این جمله رو در یکی از ایمیلهایی دیدم که در وب می چرخد. گفتم اینجا بنویسم: «برای فراموش نکردن»:

 

هرگز به آرزوهای دیگران نخند.

کسی که آرزو ندارد، چیز زیادی ندارد.

[ ۱۳٩٠/٩/٢٠ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]

عصر عاشورا، ماشین را برداشتم تا در شهر چرخی بزنم و اوضاع شهر را ببینم. شاید از دیدن آثار ایمان و عقیده در شهر، جان بگیرم و روحی تازه کنم.

دیدن شعرهای نصب شده روی در و دیوار ناامیدم کرد:

«مظلوم شد شهید؟ بلی. جرم داشت؟ نه. کارش چه بُد؟ هدایت. یارش که بُد؟ خدا»

«الهی بارون بیاد. باز به لبهات جون بیاد».

«ای یار که میروی به سویش. از جانب من ببوس رویش»

«خورشید در چشم تو مفقود الاثر شد»

نویسندگان جمله ها و اشعار فوق، ظاهراً تمام عقل و هوش و استعداد خود را به کار گرفته اند و متأسفانه ظاهراً عقل و شعور و استعداد و توانایی شان بیشتر از این قد نداده است! به زور اینکه «بود» را «بُد» بنویسند شعری ساخته اند و با تشبیه های بدون وجه شباهت، مقام امامت را به سخره گرفته اند و ...

همیشه دیده ایم که گاه، مفهومی عمیق را به زور، در تنگنای قافیه میگنجانند و گاه حرفی سطحی را به زیبایی قافیه و نوای موسیقایی آن می آلایند. اما وای به امروز ما، که حرفهای سطحی را به زور آنچنان لباس قافیه بر تن میکنند که یا این لباس بر تن گشاد میماند یا از گوشه و کنار پاره میشود!

نگرانم. نگرانم از این اوضاع.

امروز که جامعه بیش از هر زمان دیگر دو قطبی شده و نمایندگان هر قطب، تمام استعداد و توان خود را به کار میگیرند تا بر عموم مردم تأثیرگذار باشند، و می بینیم که در آن سو چه زیبا و روان و قدرتمند مینویسند و در این سو جان میکنند و به خود فشار می آورند و حاصل این میشود.

امام حسین در تلاش برای تأسیس حکومتی اسلامی شهید شد. امروز آن حکومت برپاست. هفتاد میلیون مردم را برای یک هفته تعطیل میکنند تا به آن قیام بیندیشند و تمام بیلبوردها و فضای تبلیغاتی شهر را به دست میگیرند و به عقل و جان و مال خویش فشار می آورند و آنچه بیرون میجهد، چنین جملاتی است.

چه فاصله زیادی را رو به عقب دویده ایم. از «انتظار، مذهب اعتراض» و «حسین وارث آدم» آنچنان که شریعتی میگفت تا «خورشید در چشم تو مفقود الاثر شد!». نمیدانم این فرصت تاریخی دیگر هیچگاه برای دین و دین داران پیش خواهد آمد؟گاه احساس میکنم که حتی اگر یزیدیان برای حسینیان روضه میخواندند، باز هم حرفهای بهتری گفته میشد از آنچه امروز ما می شنویم. ارجاعتان نمیدهم به نوحه ها که میگویند: «گوسفندی را کُشند آبش دهند، ما مسلمانان مگر از گوسفندان کمتریم؟».

در آخرین لحظات قبل از رسیدن به خانه دو بیلبورد بهتر می بینم.

روی یکی نوشته: «رقصی چنین میانه میدانم آرزوست...»

و روی دیگری نوشته: «باز این چه شورش است که در خلق عالم است».

محتشم، خدایت رحمت کناد که در این قحطی عقل و شعور و استعداد، هنوز زیبایی کلام توست که آن واقعه تاریخی را زنده می کند. خدایت بیامرزاد.

 

[ ۱۳٩٠/٩/۱٥ ] [ ٩:٥۱ ‎ب.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]

[ ۱۳٩٠/٩/۱٤ ] [ ۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]

همه موشها مشغول کار خود بودند که صدای جارچی ها بلند شد: «گروهی از موشهای دلیر و شجاع، در اقدامی موشجوش، یکی از گلوییهای فاضلاب را که سالهاست خانه موشهای سیاه بوده است، تسخیر کرده اند. دو عدد از کالسکه های موشها آتش گرفته و تمام گردوها و پنیرهای پنهان شده به محل امنی منتقل شده اند. شش نفر از موشها هم گروگان گرفته شده اند. موشهای نگهبان هم در سکوت، این عملیات حماسی را نظاره کرده اند». موشهایی که به گلویی حمله کرده بودند خود را با نام «ستاد آزادسازی فاضلاب» معرفی میکردند.

خبر عجیبی بود. موشهای سیاه سالها بود که در گلویی فاضلاب، مستقر بودند. هیچکس دقیقاً نمیدانست آنها چه میکنند. برخی میگفتند موشهای قهوه ای با حمایت موشهای سیاه مدیریت فاضلاب را بر عهده گرفته اند. موشهای قهوه ای این حرف را انکار میکردند. در تمام تظاهرات موشجوش، از موشها خواسته میشد به طور نمادین، چند گردو را به سمت گلویی فاضلاب پرتاب کنند تا صدای نفرت از موشهای سیاه، به گوش تمامی ساکنان فاضلاب و حتی فاضلابهای همسایه برسد.

برخی میگفتند موشهای سیاه، نماینده گربه ها هستند. برخی دیگر میگفتند که موشهای سیاه، میتوانند دوست موشهای سفید و قهوه ای باشند به شرطی که با آنها با زبان مناسب گفتگو شود.

همه موشها پیگیر اخبار بودند. اما شنیدن خبر چندان ساده نبود. موش نت، تقریباً از کار افتاده بود. موشها به پشت بام می آمدند تا با چرخاندن آنتن ها (که به شکل یک نیمه از پوست گردو بود) اخبار رادیو را بهتر بشنوند. اما باز هم خبری نمیرسید...

موشهای پیر، بیشتر نگران بودند. سی سال قبل به مقر موشهای قرمز که در گلویی دیگری از فاضلاب مستقر بودند حمله شده بود و اثرات آن داستان هنوز ادامه داشت.

تا پایان روز، صدای جارچی ها میآمد و از این «جنبش موشی» خبر میداد. هر لحظه بر نگرانی ها افزوده میشد...

***

پایان روز ناگهان، خبر دیگری اعلام شد. برخی از موشهای فعال در ستاد آزادسازی فاضلاب، دستگیر شده اند. قائله خاتمه یافته. و فردا روزی دیگر، مانند روزهای پیش آغاز خواهد شد.

باز ماندند موشهای سفید، انبوهی از قصه و خاطره و حدس و گمان و مانند همیشه، داستانی که دیگر نمیدانند در خواب دیده اند یا بخشی از رویدادهای بیداری آنها بوده است...

[ ۱۳٩٠/٩/۱۳ ] [ ۳:٠۸ ‎ب.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]

نوشیدن شراب فرصتی کوتاه است برای لذتی کوتاه.

هنگام آغاز به نوشیدن، جمله ای گفته میشود، کوتاه.

 و همه به نشانه همراهی پیمانه به هم می زنند.

 حتی آنکس که جمله را، آنچنانکه باید و شاید نمی پسندد.

نخستین پیمانه، یک قرار است.

قرار آنکه هر کس، بی حساب و کتاب، فارغ از مصلحت اندیشیهای روزمره، حرف بزند.

پیمانه خالی نمیماند. همه خود را مسئول میدانند. تا پیمانه ای خالی نماند.

گاه، شراب در تنهایی نیز به فریاد میرسد. کمک میکند تا فراموش کنی خاطرات تلخ نازدودنی را.

حتی اگر برای لحظه ای کوتاه.

 ×××

جمعی مست را جستجو میکنم. دوستانی سرمست.

نه با شراب.

جمعی که در آن، هر کس حرفی زد، همه همراهش باشند، حتی اگر نپسندیدند.

جمعی که در آن، هر کس حرفهایش را بزند. فارغ از حساب و کتاب و مصلحت.

جمعی که نگران خالی بودن پیمانه خوشیهای من هم باشد. همچنان که برای خویش.

جمعی که به پشتوانه اش، در خلوت خود، تنهاییم را فراموش کنم.

 

جمعی مست را جستجو میکنم. دوستانی سرمست.چه با شراب. چه بی شراب...

[ ۱۳٩٠/۸/۳٠ ] [ ۸:۳۸ ‎ب.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]

همه چیز با صدای جارچی شروع شد. موشها در صف گردوانه و پنیرانه بودند تا هر کدام جیره ماهانه خود را دریافت کنند که ناگهان جارچی در شهر موشها اعلام کرد: «سی میلیون گردو در انبار انتهای فاضلاب گم شده است و به زودی موشهای فاسدی که در این دزدی گردویی نقش داشته اند به عموم موشهای فداکار و زحمتکش معرفی خواهند شد».

تا آن روز هیچکس این حجم گردو را کنار هم یکجا ندیده بود. موشها تا به حال فکر میکردند اگر تمام فاضلاب با گردو پر شود باز هم تعداد آنها به هزار گردو نخواهد رسید. راستش در مدرسه موشها هم، شمردن را تا هزار آموزش میدهند. اعتقاد عمومی این است که اگر موشها، شمردن تا عددهای بزرگتر را بلد باشند، توقعاتشان هم به همان نسبت رشد میکند. موشهای دبستانی، هنوز روی آگهی های دیوار، تلاش میکردند صفرها را از هم جدا کنند تا بتوانند عدد دزدی را راحت تر بخوانند و بفهمند.

از فردای آنروز، در همه نقاط فاضلاب، موشهای قهوه ای که سمتی در اداره فاضلاب داشتند توضیح میدادند که پیش از هر موش دیگری، متوجه این مسئله شده اند و زمینه آشکار شدن این دزدی بزرگ را فراهم کرده اند.

موضوع دزدی از انبار فاضلاب برای همه موشها جالب بود. بعد از مدتها سکوت و سکون در فاضلاب، یک اتفاق تازه افتاده بود. هیجانها وقثی بیشتر شد که در «موش نت»، نخستین تصاویر از موش اصلی دست اندرکار این دزدی منتشر شد. طبق معمول همه جنجالهای فاضلاب، نخستین دعوا در مورد رنگ موش بود. موشهای سفید میگفتند این موش کاملاً قهوه ای بوده و این را کاملاً میتوان از عکسها و اطلاعات منتشر شده در «موش نت» متوجه شد. اصلاً موشهای سفید که دسترسی به انبار گردو ندارند!

موشهای قهوه ای اعلام میکردند که این موش، یک موش خودسر بوده و هیچ تماسی با هیچ موش قهوه ای نداشته است. اگر هم احیاناً گاهی دم این موش با دم موشهای قهوه ای برخورد و تماسی داشته، این برخورد کاملاً از نوع تماسهای تصادفی است که میتواند بین همه موشهای فاضلاب اتفاق بیفتد.

دعوا همچنان ادامه داشت و داستانها و لطیفه های مختلف در میان موشها در باره «سی میلیون گردو» رد و بدل میشد. موشها اعتمادشان را به انبار فاضلاب از دست داده بودند.

در همین ایام بود که به تدریج مواضع موشهای قهوه ای تغییر کرد. در یک سخنرانی اعلام شد که «تمام» سی میلیون گردو دزدیده نشده بلکه «بخشی» از آن گردوها صرفاً از یک گوشه به گوشه دیگر انبار جابجا شده بوده است. همچنین از جارچی ها خواسته شد که از تأکید بیش از حد بر عدد سی میلیون خود داری کنند. چرا که در نظام آموزش موشی، اعداد بیش از هزار به موشهای عادی آموزش داده نمیشود و شنیدن این اعداد بزرگ – که فهم آنها فقط در توان موشهای قهوه ای است – میتواند موجب تشویش اذهان موشی شود.

این روزها دیگر، نه خبری  از آن موش سارق است و نه کسی اسمی از عدد سی میلیون می برد. اوضاع در فاضلاب به شرایط عادی بازگشته و موشها، مثل همیشه، تردید دارند که آیا ماجرای سرقت موشی یک واقعیت بود یا تنها توهمی بود که در یک خواب خوش، به چشم دیده اند...

[ ۱۳٩٠/۸/٢٤ ] [ ۳:٤٧ ‎ب.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]

بنجامین فرانکلین میگفت: «دموکراسی یعنی تصمیم گیری مشترک دو گرگ و یک گوسفند در مورد اینکه شام چه بخورند!».

پی نوشت: ممنون از احمد پیرایی که این جمله را اولین بار از او شنیدم!

[ ۱۳٩٠/۸/۱٦ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]

تنها شرط ضروری برای حکومت شیطان، سکوت انسانهای فرشته خوست.

[ ۱۳٩٠/۸/۳ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]

هر جور که حساب کنید، استیو جابز را به سختی میتوان یک انسان نیک سرشت و وارسته دانست. نزدیکانش او را انسانی خودخواه، دیوانه، وسواسی و مدیری بداخلاق میدانستند. کسی که اگر قدم اشتباهی بر میداشتی، فریادش به آسمان میرفت. کسی که کارمندانش را آنقدر آزار داد تا آنها او را از اپل اخراج کردند.

اما ساعاتی بعد از مرگش، اینترنت از انبوه پیامهای مرگ و سوگواری سرریز شد. از باراک اوباما تا رقیب سابقش بیل گیتس، در ارسال پیام تسلیت برای مرگ او رقابت میکردند. شگفت آور نیست؟!

بله! قبول دارم. او کارهای عجیبی کرد. او کمک کرد تا کامپیوترها با سرعت بیشتری در جهان گسترش یابند. او ابزارهای بهتری برای حمل و نقل و گوش دادن موسیقی در اختیار ما قرار داد. کامپیوترها و گوشی های تلفن قدرتمندی را به ما هدیه کرد.

اما اگر منصف باشید میپذیرید که او عموماً و صرفاً آنچه را وجود داشت، بهتر کرد. اگر چه در بازار کامپیوترهای شخصی قدرتمند ظاهر شد، اما این استیو نبود که نخستین کامپیوتر شخصی را عرضه کرد. زیراکس نخستین گامها را برداشته بود و اگر او هم نبود، دیر یا زود این کامپیوترها فراگیر میشدند.

او افراد مناسبی را به تیم پیکسار اضافه کرد و سهام آنجا را خرید. اما مطمئناً بدون حضور استیو نیز دیر یا زود، انیمیشن های قدرتمند کامپیوتری را میدیدیم.

او برای 15 سال آینده اپل چشم انداز تعریف کرد. اما همه میدانیم که Mp3 Player ها قبل از آی پاد وجود داشتند. قبل از Macbook هم لپ تاپ وجود داشته است.  تبلتهای زیادی قبل از آی پد وجود داشته اند.

بله. استیو دنیای ما را بهتر کرد. اما او هرگز ادیسون زمان ما نبوده و نیست.

پس چرا او را دوست داریم؟ چرا شنیدن خبر مرگ او، چنین دردناک بوده است؟

من فکر میکنم ما استیو را «دوست» داریم چون او کاری که میکرد را «دوست» داشت. شوق و اشتیاق او به کاری که میکرد، در تک تک کلماتش دیده میشد. او تمام جان خود را در محصولاتش میدمید و حتی زمانی که صدای فرشته مرگ را در نزدیکی خود شنید، لحظه ای در ادامه مسیرش تردید نکرد.

تصویر او در ذهن ما، همیشه میماند. مردی که محصول خود را در دست میگرفت، در جلوی جمع می ایستاد و با تمام وجود از آن دفاع میکرد.

و چنین شد که «اپل» برای طرفدارانش، یک محصول نبود و نیست. بیشتر شبیه یک «مذهب» است. و همه دارندگان محصولات اپل، آماده اند تا در هر جمعی به دفاع از محصولات آن برخیزند. آنچنان که استیو بود. چیزی که بیل گیتس، با تمام عظمت انکار ناپذیرش، هنوز نتوانسته به آن دست یابد.

 

[ ۱۳٩٠/٧/٢٧ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]

فرصتی دست داد تا با دکتری شیری، فارغ از شلوغی جمع و دور از صدای دانشجویان و رها از زنگ های پی در پی موبایلها و ...، در گوشه ای از شهر بنشینیم و به بهانه غذا، از ایده ها و دغدغه هایمان با هم سخن بگوییم.

ایشان در مورد وضعیت جهان استعاره زیبایی را به کار بردند که حیفم می آید اینجا نقل نکنم. فقط از آنجا که نوشتن این نوشته را با ایشان هماهنگ نکرده ام، مسئولیت هرگونه نقل اشتباه یا سوء برداشت یا ضعف تعبیر بر عهده من خواهد بود.

 

دنیا را میتوان مثل یک مدرسه در نظر گرفت. مدرسه ای با حدود 200 شاگرد.

برخی شاگردهای زرنگ مدرسه هستند. با نمره های خوب. مسلط بر درس. گاهی جلوتر از معلم. الگو برای سایر دانش آموزان.

کشورهای توسعه یافته را میتوان در این گروه قرار داد.

یادتان میآید بعضی از همکلاسی ها را که ریاضی را بسیار خوب میدانستند و می فهمیدند؟ شاید تاریخ و اجتماعی و دینی را به اندازه بقیه پیگیری نمیکردند. اما همه میدانستیم که بهترین مهندسان و اقتصادان دانان میشوند. شاید سوییس و آلمان را بتوان متعلق به این گروه دانست.

و همکلاسی ما که از شهر دیگری آمده بود. هنوز با لهجه خودش حرف میزد. شهر خودش را مرکز دنیا میدانست. همیشه توضیح میداد که شهرشان زمانی پایتخت کشور بوده بود و ... این روزها وقتی فرانسه را میبینم یاد آن همکلاسیم می افتم.

و آن دانشجویی که وضع مالی خوبی نداشت. خانواده متوسطی داشت. اما خوب درس میخواند. به خاطر وضع درسی خیلی خوبش، همنشین شاگرد اولها و دانش آموزان قوی کلاس بود. شاید شما هم مثل من یاد هند بیفتید.

و آنکه با تقلب و رونویسی از مشق دیگران، درسها را پاس میکرد. همیشه توضیح میداد که برای پاس کردن امتحان 100 ساعت درس خواندن لازم نیست. یک ساعت تقلب هوشمندانه لازم است. و ما همیشه در دل میگفتیم که بله. درسته. اما به شرطی که قبلاً کسی آن 100 ساعت وقت را صرف کرده باشد. چین این روزها مرا به یاد آن همکلاسیم می اندازد.

آنکه ریاضی نمی فهمید. علوم را دوست نداشت. لباسهایش کهنه و مستعمل بود. اما دوستش داشتیم. چون ادبیات را خوب میفهمید. خوب انشا مینوشت. عاشق این بودیم که در ساعت انشا نوشته هایش را بشنویم. شاید مثل آمریکای جنوبی این روزها...

و آن همکلاسی که روزی درسش خوب بود. مغرور شد. درس نخواند. حالا تنبل شده. سر امتحان که می نشیند دور و برش خلوت میشود. هیچکس دوست ندارد کنارش بنشیند. نمره اش به حداقل قبولی هم نمی رسد. شاید به زور 7 یا 8.

اما معتقد است که 8 او بیشتر از 20 بقیه می ارزد. به نظام آموزشی معترض است. معتقد است این سیستم نمره دادن و امتحان گرفتن عادلانه نیست. به جایی رسیده که در اکثر کلاسها یا راهش نمی دهند یا اگر میرود حرفی برای گفتن ندارد.

این همکلاسی هم این روزها خیلی برایم آشنا شده. خیلی زیاد...

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱٩ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ] [ محمدرضا شعبانعلی ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صفحات اختصاصی
لینک های مفید
امکانات وب