در سالهای دور، تصمیم گرفتم خوی شیطانی را کنار بگذارم و دینی جدید بیاورم. دینی در خور دنیای جدید. باشد که پیامبری باشم از برگزیده ترین پیام آوران.
مدتها تنهایی گزیدم. سپس به میان مردم درآمدم و آنها را اندرز دادم.
گفتم که زمین، پایان کار است، آنچنانکه آغاز کار بوده است.
گفتم که با همسایه ات چنان رفتار کن که با خود میکنی.
تو خود را فدای خواسته هایت میکنی، پس همسایه ات را نیز...
گفتم آنچه من میگویم، تنها حرف درست در آن زمان و در این زمین نیست.
گفتم که بگردید و حرفهای دیگران را نیز بشنوید. باشد که بهترین را برگزینید.
گفتم قیامتی در کار نیست. خود، الان، در عقوبت اعمال خود گرفتارید. نیک یا بد.
گفتم که بهشت و جهنم با همین دنیا در هم تنیده شده و جای دیگری نیست.
گفتم که روح، چیزی است که از کنار هم قرار گرفتن اجزای بدن شکل میگیرد.
روح در تک تک اعضا نیست. در جمع اعضا نمایان میشود.
چنانکه عشق، متعلق به یک عضو خاص نیست. بلکه حسی در تمام تن است.
و چنین است تمام معنویات. نامی که بر مادیات ناشناخته می نهیم!
گفتم که ...
کم کم از گردم پراکنده شدند. گفتند: او شیطان است. او پیامبر نیست.
چگونه پیامبری است که ما را به شنیدن حرف دیگران توصیه میکند؟
و چرا ما را که از شیفتگان اوییم، به حذف رقیبان دعوت نمی کند؟
او هنوز خود، از گفته های خود مطمئن نیست...
و چنین شد که من پیامبری شدم بی پیرو و دوباره به کسوت شیطان درآمدم...