﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>برای فراموش کردن</title>
    <description>toforget's description</description>
    <link>http://toforget.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>محمدرضا شعبانعلی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 20 May 2012 12:09:16 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>ما و پدیده ای به نام ترجیح مخاطب</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;چند ماهی است که پیامهای زیادی دریافت میکنم مبنی بر اینکه:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;- ما ترجیح میدهیم در این وبلاگ این حرف را بنویسی یا آن حرف را ننویسی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;- ما دوست داریم در فیس بوک صفحه نداشته باشی (یا در فیس بوک فعال تر باشی)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;- ما ترجیح میدهیم که در کلاس این حرف را نزنی یا آن حرف را بزنی...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;این بلا دامن گیر بزرگ و کوچک این ممکلت است. مردمی که خود کاری نکرده اند و نمیکنند و تیغ نقد خود را نیز از گردن دیگران بر نمیدارند. در اداره یک نانوایی توانمند نیستند اما از خاتمی و احمدی نژاد و رفسنجانی ایراد میگیرند. از نوشتن یک سطر ناتوانند اما به نقد نویسندگان می نشینند. صدایشان و لحن شان گوش آزار است، اما منتقد تک تک خوانندگان هستند و ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;روزی در یک همایش علمی به دانشمندی گفتم: &amp;laquo;من اگر جای شما بودم، در کتابم فصلی تحت عنوان ... اضافه میکردم&amp;raquo;. گفت: &amp;laquo;فکر کن جای منی و همین الان برو و آن کتاب را بنویس...&amp;raquo;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt; من فکر میکنم، هر کس، از فرد کوچکی چون &amp;laquo;محمدرضا شعبانعلی&amp;raquo; تا بزرگترین انسانهای روی زمین، حق دارند برای خود زندگی کنند. حق دارند هر جا خواستند هر چه خواستند بنویسند. هر حرفی خواستند بزنند یا نزنند. دیگران میتوانند تصمیم بگیرند که آنها را بپسندند یا نه. اما حق ندارند سلیقه خود را به آنها تحمیل کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;من هم زندگی شخصی خودم را دارم و حق دارم در مورد رفتار و گفتار و سلیقه ام تصمیم بگیرم. خوب یا بد، پسندیده یا ناپسند این زندگی &amp;laquo;من&amp;raquo; است...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جرق جرداق، زمانی کتابش را اینگونه تقدیم کرده بود:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;laquo;تقدیم به کسانی که خود کاری نمیکنند و از اینکه دیگران نیز کاری میکنند آزرده میشوند&amp;raquo;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://toforget.persianblog.ir/post/612</link>
      <author>محمدرضا شعبانعلی</author>
      <comments>http://toforget.persianblog.ir/comments/7103/9473826/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7103.post-9473826</guid>
      <pubDate>Sun, 20 May 2012 12:09:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قدرت یا لذت؟</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;در هیچ مقطعی از زمان، طبقه ثروتمند ایرانی، اینچنین شکافی را تجربه نکرده است. شکاف بین ثروتمندانی که ابزار قدرت را دارند اما تجربه لذت را نداشته اند و ثروتمندانی که لذت را دارند اما از ابزار قدرت بهره کافی نبرده اند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="text-align: justify;"&gt;این شکافی است که هیچ عنوانی: ملی گرایی، مذهب گرایی، تعهد، تخصص، تولید داخلی و ... قادر به پوشاندن آن نیست...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مانده ام که در سالهای بعد، شکاف بین نسل دوم اینان چگونه خواهد شد...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://toforget.persianblog.ir/post/611</link>
      <author>محمدرضا شعبانعلی</author>
      <comments>http://toforget.persianblog.ir/comments/7103/9466602/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7103.post-9466602</guid>
      <pubDate>Sat, 19 May 2012 10:08:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هفتمین همایش علاقمندان به توسعه مهارتهای فردی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;هفتمین همایش مرکز توسعه مهارتهای فردی، قرار است با سخنرانی من و مهندس احمدنخجوانی مدیرعامل شاتل، در سالن الغدیر دانشگاه تهران برگزار شود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;این همایش در روز پنجشنبه 4 خرداد ماه از ساعت 5 تا 8 در سالن الغدیر ذانشکده مدیریت دانشگاه تهران برگزار میشود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;برای اعلام حضور لازم است کلمه Followup و تعداد همراهان خود را به شماره 09194212334 اس ام اس کنید تا ما تعداد دقیق شرکت کنندگان را بدانیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;img src="http://www.shabanali.com/upload/hamayesh.jpg" alt="" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://toforget.persianblog.ir/post/610</link>
      <author>محمدرضا شعبانعلی</author>
      <comments>http://toforget.persianblog.ir/comments/7103/9430408/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7103.post-9430408</guid>
      <pubDate>Sun, 13 May 2012 07:07:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تسلیم شدن...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;تسلیم شدن و کوتاه آمدن، همیشه به معنی کوچکتر و وضعیف تر بودن نیست،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;گاه به معنی آن است که من، خود را از تو بزرگتر و قدرتمندتر میدانم،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;آنقدر بزرگ و قدرتمند؛ که همراه و هم کلام تو نمیتوانم شد...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن.: برای دختری که امروز، نصیحتهای گشت ارشاد را در سکوت گوش داد و آرام رفت. به امید روزی که داروغه ها و محتسب مسلک ها، جز در داستانها نباشند...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://toforget.persianblog.ir/post/609</link>
      <author>محمدرضا شعبانعلی</author>
      <comments>http://toforget.persianblog.ir/comments/7103/9368598/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7103.post-9368598</guid>
      <pubDate>Tue, 01 May 2012 20:32:18 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بترسید!</title>
      <description>&lt;p&gt;از کسی که یک کتابخانه کتاب دارد و دائم آنها را میخواند نترسید، از کسی بترسید که تنها یک کتاب در دست دارد، آن را مقدس میداند و به احتمال زیاد، هرگز آن یک کتاب را هم کامل نخوانده است... &lt;br /&gt;(نمیدانم جمله از کیست) &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://toforget.persianblog.ir/post/608</link>
      <author>محمدرضا شعبانعلی</author>
      <comments>http://toforget.persianblog.ir/comments/7103/9315750/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7103.post-9315750</guid>
      <pubDate>Sun, 22 Apr 2012 11:21:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شهر موشها: ماجرای گلویی فاضلاب</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;دوباره در شهر موشها ولوله افتاده بود. میگفتند موشهای سیاه فاضلاب همسایه، در یکی از شب نشینی ها گفته اند که در گذشته های دور، صاحب یکی از گلویی های فاضلاب سفید بوده اند و هنوز هم فکر میکنند صاحب آن هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;این از جمله معدود مواردی بود که موشهای سفید و قهوه ای، هم عقیده و همراه بودند. همه ناراحت بودند و موضوع گلویی فاضلاب بر سر زبانها بود. هر موشی در حد توان خود کاری میکرد. موشهای نقاش، موشیکاتورهای زیادی ترسیم کردند و موشهای سیاه را مسخره کردند. بقیه موشها، تصویر خود را در موشبوک، به تصویر فاضلاب، تغییر دادند. شعرها و سرودهایی با عنوان &amp;laquo;فاضلاب همیشه سفید&amp;raquo; سروده میشد و خوانده میشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;بحث جدید، چنان شدت گرفته بود که موشهای سفید و قهوه ای بحثهای بین خود را فراموش کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;تنها یکی از موشهای سفید بود که متفاوت با دیگران، در گوشه سوراخی خزیده بود و با خود فکر میکرد: &amp;laquo;وقتی تمام موشهای فاضلاب در عذاب و رنج و عقب ماندگی زندگی میکنند، چه فرق میکند این گلویی فاضلاب، متعلق به موشهای سفید باشد یا موشهای سیاه؟&amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اما بشنوید از معدود موشهای ساکن گلویی که میدانستند، دیر یا زود، غوغاها فرو می نشیند و موشهای صدر نشین فاضلاب به روزمرگی خو می گیرند و آنها باید دوباره، به دور از هیاهوی فاضلاب و بدون حداقل امکانات متعارف فاضلابی، در کناره آن گلویی، به زندگی فقیرانه، ساکن و تکراری خود ادامه دهند...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://toforget.persianblog.ir/post/607</link>
      <author>محمدرضا شعبانعلی</author>
      <comments>http://toforget.persianblog.ir/comments/7103/9310229/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7103.post-9310229</guid>
      <pubDate>Sat, 21 Apr 2012 11:47:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شهر قمارخانه ها</title>
      <description>&lt;p&gt;فرشته در گوشش گفت: &amp;laquo;با دستهایی هر چه خالی تر قمار کن تا با دستهایی هر چه پرتر، بازگردی. این قانون شهر قمارخانه هاست&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شیطان در گوشش گفت: &amp;laquo;این قانون بازندگان است. برای برنده، نهاده چه فرق میکند؟ یک مشت یا یک خروار...&amp;raquo;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قمارباز پس از تأملی کوتاه، با دو دست، تمام داشته هایش را آرام، به میانه میز لغزاند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://toforget.persianblog.ir/post/606</link>
      <author>محمدرضا شعبانعلی</author>
      <comments>http://toforget.persianblog.ir/comments/7103/9256845/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7103.post-9256845</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Apr 2012 21:02:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>راه اندازی یک سایت شخصی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به دلیل تعدد فعالیتها و وبسایتها، تصمیم گرفتم به حضورم در فضای آنلاین سر و سامانی بدهم و به همین دلیل سایت زیر را تأسیس کردم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.shabanali.com"&gt;www.shabanali.com&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;البته وبلاگ شخصی من در همین آدرس باقی می ماند اما از طریق آدرس فوق، هم میتوانید سایر سایتهای مرتبط با من را ببینید هم میتوانید آخرین اخبار از فعالیتهای من را دریافت کنید.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://toforget.persianblog.ir/post/605</link>
      <author>محمدرضا شعبانعلی</author>
      <comments>http://toforget.persianblog.ir/comments/7103/9227626/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7103.post-9227626</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Apr 2012 18:48:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سرنوشت...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;بعضی وقتها، به اشتباه فکر میکنیم رویدادهای سرنوشت ساز زندگی ما، کنکور و دانشگاه و ازدواج و مهاجرت و ... بوده است. خوب که فکر میکنیم می بینیم که سرنوشت را تصمیمهای بسیار ساده ما ساخته اند: برداشتن یا برنداشتن گوشی تلفن در زمانی خاص، رفتن یا نرفتن به یک مهمانی، پاسخ دادن یا ندادن به یک لبخند، پاسخ دادن یا ندادن به پیامی که در فضای آنلاین، ناگهان روی صفحه ظاهر میشود و میگوید: &amp;laquo;سلام...&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://toforget.persianblog.ir/post/604</link>
      <author>محمدرضا شعبانعلی</author>
      <comments>http://toforget.persianblog.ir/comments/7103/9195954/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7103.post-9195954</guid>
      <pubDate>Sat, 31 Mar 2012 17:04:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>لطفاً این متن را نخوانید...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;این متن را برای یک نفر نوشته ام. نزدیک ترین دوستم. اسمش ماریو است. از سال 1378 می شناسمش. فقط هم برای او نوشته ام. پس لطفاً وقت خود را با خواندن آن به هدر ندهید. یک بار، برای یک بار، چشمهایم را بسته ام و مینویسم و دوست دارم فکر کنم که همه چشمهایشان را بسته اند و نمیخوانند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;پنج سال نوشتم، برای &amp;laquo;به یاد ماندن&amp;raquo; و این بار میخواهم واقعاً بنویسم: برای "فراموش کردن".&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;خوبی؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;این روزها حتماً سردت است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;میدانم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;هوا خیلی سرد شده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;خاک سردتر است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;گوشتهای تن تو هم که آب شده. سرما راحت تر به استخوانت نفوذ میکند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;آن کلبه چوبیت سالم باقی مانده هنوز؟ یا دیوارهایش پوسیده؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;دو متر پایین از سطح زمین باید کمی گرمتر باشد. نیست؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;سال تحویل شده و به عادت هر سال، موبایل را کنار دستم گذاشته ام تا تو زنگ بزنی. با همان لهجه شیرین کودکانه ات، کلمات فارسی را که به سختی یادت داده ام، با لهجه غلیظ آلمانی، برایم تکرار کنی و سال نو را تبریک بگویی و در آخر جملاتت، مثل همیشه با همان زبان فارسی کودکانه بگویی که دوستم داری...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;سومین باری است که عید میشود و تو زنگ نمیزنی...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;30 ماه است که سکوت کرده ام. دیگر طاقتم تمام شده. بیشتر نمیتوانم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;هنوز شماره ات را از تلفن پاک نکرده ام. گوشی به گوشی، دفتر به دفتر، کاغذ به کاغذ با خودم جابجا کرده ام&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;و ساده اندیشانه در انتظارم که روزی، تلفن زنگ بخورد و نام تو را روی صفحه آن ببینم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;دوست ندارم این تلفن لعنتی را که همه را وصل میکند به من جز تو.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;دوست ندارم این دید و بازدیدهای ملال آور را که همه را میبینم جز تو.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;چرا حالم را نمیپرسی؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;البته کار بدی نمیکنی. به قول خودت، حال خوب پرسیدن نمیخواهد و حال بد گفتن ندارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;اما من دلم میخواهد برایت بنویسم. از حال بدم. از تمام روزهایی که نبوده ای. از تمام روزهایی که بوده ام بی تو.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;نمیدانم بگویم حیف شد که رفتی یا خوب شد که نماندی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;اینجا همه چیز کهنه و تکراری است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;هوا هم همیشه سرد است. سرمای هوا و سرمای آدمها را میتوان همه جا حس کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;من که باور نمیکنم این مهملات دانشمندان را که از گرم شدن زمین میگویند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;تنهایی را بیشتر از همیشه حس میکنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;هیچکس به اندازه تو نمیفهمد که چقدر حسرت میخورم برای روزهای رفته،&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;هیچکس به اندازه تو جایش خالی نیست در این تنهایی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;هیچکس به اندازه تو دوستی نکرده است برای من&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;هیچکس،&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;هیچ وقت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;تو رفتی و هیچکس نیامد که جای تو را پر کند. هیچکس نیامد. هیچکس نیامد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;این روزها، &amp;nbsp;برای نخستین بار، آرزو میکنم که جهانی دیگر، در کار باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;آنجا تو را ببینم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;دوباره یکدیگر را در آغوش بگیریم،&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;و برایت بگویم از همه دردها و رنج هایی که بی تو برده ام و می برم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;من خسته ام. خسته و تنها. اما محکم ایستاده ام. تا تو آرام باشی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;مثل تمام آن روزهایی که سختیها می آمدند و میرفتند و من می شنیدم. ولی کنار تو با لبخند می ایستادم تا احساس آرامش کنی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;یادت می آید "هرتا" مادرت. با زبان آلمانی به من میگفت که من جز ماریو کسی را ندارم و ماریو جز تو کسی را ندارد و من به انگلیسی جواب میدادم که مراقبت هستم! او میدانست که من آلمانی نمیدانم و من میدانستم که او انگلیسی نمیداند. اما چه خوب میفهمیدیم همدیگر را!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;دنیای عجیبی است. انگار وجود ما اصلاً برایش مهم نیست. باور کن!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;برای زندگی فرقی نمیکند، نبودن من یا بودن تو. اما بدان که برای بودن من فرق میکند نبودن تو.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;حس بدی دارم. حس تنهایی. حس نفرت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;متنفرم از همه بی ام و های آبی رنگ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;و همه موتورهای سبز رنگ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;که تو این هر دو را دوست داشتی و من از نخست روز میگفتم که یکی از این دو، تو را از من خواهد گرفت یا ما را از همه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;چقدر بدم می آید از آن موتور تریومف. از آن غرش صدای اگزوزش که تو میگفتی صدای زندگی است و من از همان نخستین روز میدانستم صدای مرگ است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;چقدر بدم می آید از آن لباس های ایمنی که تو میگفتی در آنها به سختی میتوان مرد و من میدانستم که چه آسان به جان تو خیانت میکنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;چقدر بدم میآید از همه اینها، که تو را تکه تکه کردند و به من تحویل دادند...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;این روزها، دائم خودم را آرام میکنم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;تمام میشود. تمام میشود. میدانم تمام میشود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;یادت می آید؟ آن روز که به من گفتی رضا ما با هم شروع کرده ایم و با هم تمام میکنیم؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;نمیدانم خیانت را تو کردی که رفتی یا من کردم که ماندم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;اما دیگر به سراغ آن ماشین های زرد لعنتی نرفتم. دیگر روی هیچ ریلی پیاده راه نرفتم. مثل آن روزها که با هم میرفتیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;اما هنوز نمیدانم که من خیانت کردم یا تو.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;من هنوز به آن روزها فکر میکنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;هنوز آرزوی آن روزها را دارم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;هنوز دلم میخواهد با هم قهوه بخوریم، و باز تو مثل همیشه نق بزنی که در ایران قهوه پیدا نمیشود!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;هنوز دلم میخواهد استیک بخوریم و تو مثل همیشه اعتراض کنی که اینها استیک نیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;هنوز دلم میخواهد مک دونالد بخورم و تو مثل همیشه اصرار کنی که برگر کینگ انتخاب بهتری بوده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;با سلام آغاز نکردم، پس بی خداحافظی هم تمام میکنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;هوا سرد است. مواظب باش. امیدوارم کلبه چوبیت هنوز سالم باشد. دو متر پایین از سطح زمین. جایی که ما ایستاده ایم، هوا باید کمی گرمتر باشد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://toforget.persianblog.ir/post/603</link>
      <author>محمدرضا شعبانعلی</author>
      <comments>http://toforget.persianblog.ir/comments/7103/9169943/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7103.post-9169943</guid>
      <pubDate>Sun, 25 Mar 2012 22:39:21 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
